برترين مطالب
Best Posts
آخرین مطالب ارسالی
Last Posts
دنبالر
Donbaler
دوستان
Ferends
تفاوتهای ریز آقایون و خانم های ایرونی -  سه شنبه ,۲ اسفند , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 7   دسته بندی : طنز , متفرقه

تفاوتهای ریز آقایون و خانم های ایرونی

اسامی مستعار:

اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابک، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانکر و لاک پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب میز:

وقتی صورتحساب را می آورند، با اینکه کلا ۱۵هزار تومان شده، بابک، سامان، آرش و مهرداد هر کدام ۱۰ هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میکنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.

 ارسال در حدود 2 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
کاربرد بوق -  جمعه ,۲۸ بهمن , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 6   دسته بندی : طنز , متفرقه

کاربرد بوق

یه بوق کوچولو: سلام و لیک و احوال پرسی با راننده آشنا

بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت: “بدو بیا خانم دیر شد” (صدا زدن خانم خانه برای رفتن به مهمانی)

بوق بدون وقفه معمولی با آهنگ: “دید دید…دیدید دید!!”جلوی مراکز درمان بهنگام مشاهده ماشین عروس

 ارسال در حدود 6 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
دو مرد عاشق یک زن ! -  پنجشنبه ,۲۷ بهمن , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 9   دسته بندی : طنز , متفرقه

مطلب طنز جالب و بامزه دو مرد عاشق یک زن !

توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست !

 ارسال در حدود 6 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
پ نه پ ۳ -  پنجشنبه ,۲۷ بهمن , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 2   دسته بندی : پ نه پ

پ نه پ

به داداشم میگم مگس نشسته رو مانیتور ، میگه بکشمش ؟

میگم پ نه پ بهش بگو بیاد عقب وگرنه چشماش ضعیف میشه !

 ارسال در حدود 7 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
داستان تاوان حق شناسی -  پنجشنبه ,۲۷ بهمن , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 5   دسته بندی : داستان

مارک تواین

تقریبا سیزده سالم بود. پدرم شنبه ها مرا به گردش می برد. گاهی به پارک یا به بندر می رفتیم و کشتی ها را تماشا می کردیم. دیدن مغازه هایی که در آنها می توانستیم وسائل الکترونیکی قدیمی را ببینیم برای من جالب تر از همه بود.

ما هم گاهی وسیله ی پنجاه سنتی می خریدیم که تمام محتویات داخلش بیرون ریخته بود.

پس از گردش، در راه بازگشت به خانه، پدرم مقابل بستنی فروشی می ایستاد و دو تا بستنی ده سنتی می خرید. البته نه همیشه. همیشه از پدر چنین انتظاری نداشتم، اما وقتی به طرف خانه می رفتیم تا وقتی که به آن پیچی می رسیدیم که به بستنی فروشی منتهی می شد، یا می پیچیدیم و دست خالی به خانه باز می گشتیم، با امیدواری دعا می کردم. آن پیچ به معنای راه افتادن آب از دهانم بود یا ناامیدی.

چند بار پدرم مرا از راه طولانی تری به خانه برد تا اذیتم کند. وقتی از کنار بستنی فروشی رد می شدیم، به من می گفت: «فقط برای تنوع از اینجا رد شدیم.»

 ارسال در حدود 7 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
صفحه 1 از 512345

ابزار هدایت به بالای صفحه

ما را در گوگل محبوب کنيد :