تبلیغات
ADS

موضوعات
Category
آرشیو
archive
آمار سايت
Site info
  افراد آنلاین : 5
  بازدید امروز : 253
  بازدید دیروز : 1220
  تعداد مطالب : 389
  تعداد نظرات : 36
  خروجی فید امروز : 1
  ورودی گوگل : 16
  بازدید کل : 50678
  تبادل لينک با 0 سایت
برترين مطالب
Best Posts
آخرین مطالب ارسالی
Last Posts
دوستان
Ferends
طلسم -  سه شنبه ,۱ فروردین , ۱۳۹۱
تعداد بازدید : 33   دسته بندی : داستان , زنگ تفریح

طلسم

نمی دانم اسمش را چه واژه و لغتی بگذارم، چشم زدن، بدشانسی، قدم نحس و شوم، هنوز هم خودم پی نبرده ام. سال سوم راهنمایی بودم که متوجه این موضوع شدم. روزی که به بغل دستی ام سرکلاس ریاضی گفتم: چه خودکار قشنگی داری! در همان لحظه از دستش افتاد و گویی که از دماوند افتاده باشد، تکه تکه شد.

 ارسال در حدود 61 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
دزد یا انصاف -  سه شنبه ,۱ فروردین , ۱۳۹۱
تعداد بازدید : 4   دسته بندی : داستان , زنگ تفریح

دزد با انصاف

روزی دزدی در راهی ، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود . آن شخص ( دزد ) بسته را به صاحبش برگرداند . او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی ( به صاحبش پس دادی ) ؟

 ارسال در حدود 61 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
قایم موشک بازی دانشمندان -  جمعه ,۲۶ اسفند , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 27   دسته بندی : داستان , زنگ تفریح

نیوتن

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند.انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد. همه پنهان شدند الا نیوتون …

 ارسال در حدود 65 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
داستان کلاه -  جمعه ,۲۶ اسفند , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 11   دسته بندی : داستان , زنگ تفریح

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.

داستان کلاه

در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

 ارسال در حدود 65 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
داستان جالب کمربند -  سه شنبه ,۲۳ اسفند , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 27   دسته بندی : داستان , زنگ تفریح

داستان جالب پسر بچه ای که برای تولد پدرش کمربند میخره …. حتما بخونین

داستان جالب کمربند

 ارسال در حدود 68 روز قبل  نویسنده : HassaN  بدون نظر   | ادامه مطلب »
صفحه 2 از 41234

ابزار هدایت به بالای صفحه

ما را در گوگل محبوب کنيد :